خدا کند که شرمنده خدا نشوم!

این روزها که گذشت

لازم بود با خود و دلم، حتی با خدا خلوت کنم ....

هر چند که درد بود و کهنگی احساسی قدیمی را تلنگر میزد!

اما باید می گذشت و خلوت می کردم و پیدا می کردم همه خطاهایم را و بزرگترینش را

و بزرگترین خطایم همان بود که همه دروغ ها را باور کردم و راست پنداشتمشان!

ولی دیگر باور نمیکنم ....

قول میدهم باور نکنم

حداقل اینگونه با دل و دنیا و عقلم صادقم!

و صادقانه عشق را بو میکشم ....

و صادقانه عشق را لمس میکنم ....

و صادقانه عشق را میسپارم به ماه .... به مهتاب.... به خدا ....

و فراموش میکنم همه دروغ ها .... همه راست ها .... همه عاشقی کردن ها ....حتی همه عاشقی نکردن ها را ....!

خدا را چه دیدی؟!

شاید همه این عشق را سپردم به مرگ!

می خواهم زندگی کنم ....

این دم آخری میخواهم بی عشق! بی یار! بی یاد! و بی -اویی که بود- زندگی کنم!

حتی با درد! .... اما تنها!

می خواهم بی هوای عشق -او- نفس بکشم!

می خواهم خط قرمز بکشم دور همه که خدا فقط مهم بماند برای خودم و نه هیچ کس دیگر!

که انگار ارزش مهم بودن آدمها آنقدرها هم که فکر میکردم نیست!

خدا انگار پاک کن داده دستم و نشسته نگاهم میکند!

منتظر است پاک کنم .... من هم دارم پاک میکنم -او- را، درد را، عشق را، دروغ را ....

-و خدا می ماند.... -

خدا کند شرمنده خدا نشوم!

/ 1 نظر / 14 بازدید
کمیل

واقعا دلنوشته زیبایی بود دمت گرم[گل] با اجازت منم داخل وبم میذارمش[قلب]